نگاشته شده توسط: ver3ai | نوامبر 12, 2008

وقفه

یه مدت بود که چیزی تو وب نمی زدم. میخام امروز دیگه صرفا برای این که یه مطلب جدید داشته باشیم یه دیالوگ از فیلم “صورت زخمی” یا “Scarface” برایان دی پالما با بازی استثنایی آل پاچینو رو بذارم تا بعد ببینیم چی پیش میاد .

Tony : What you lookin’ at? You all a bunch of fuckin’ assholes. You know why? You don’t have the guts to be what you wanna be? You need people like me. You need people like me so you can point your fuckin’ fingers and say, “That’s the bad guy.” So… what that make you? Good? You’re not good. You just know how to hide, how to lie. Me, I don’t have that problem. Me, I always tell the truth. Even when I lie. So say good night to the bad guy! Come on. The last time you gonna see a bad guy like this again, let me tell you. Come on. Make way for the bad guy. There’s a bad guy comin’ through! Better get outta his way!

نگاشته شده توسط: ver3ai | اکتبر 19, 2008

مرثیه ای برای یک رویا — Requiem For A Dream

کارگردان : Darren Aronofsky

نویسنده : Hubert Selby Jr

بازیگران : Jared Leto , Ellen Burstyn , Jennifer Connolly , Marlon Wayans

افراد الکلی و معتادان قرص و مواد مخدر ، وقتی احساس بدی دارند که احساس خوب نداشته باشند. در نهایت احساس بدی می کنند و باید این احساس بد را با احساس خوب عوض کنند و در آن لحظه است که زندگیشان به فصل انتهایی می رسد. اگر خوش شانس باشند به شرایط عادی بر می گردند و اگر نباشند به نا امیدی و مرگ.

نکته بسیار جالب فیلم “مرثیه ای برای یک رویا” دارن آرنوفسکی، شیوه عالی بیان حالات روحی معتادان است.وقتی که مواد مصرف می کنند، پنجره ای کوتاه مدت به دنیایی برایشان باز می شوند که همه چیز درست بود. و این پنجره زود بسته می شود و زندگی جستجویی می شود برای پول و مواد تا دوباره این پنجره باز شود. و دیگر هیچ چیز دیگری هیجان انگیز نمی شود.

دارن آرنوفسکی کارگردان فیلم توهمی Pi است که این فیلم داستانیک نابغه پریشان است که ظاهرا عدد الهی یا عدد بازار بورس یا هر چیز دیگری را کشف کرده است. فیلمی که فروش چندانی نداشت ولی در جلوه شیفت به واقعیت شخصیت اصلی داستان فوق العاده بود. و در این فیلم آرنوفسکی با منابع بیشتر ، یک اضطرار جدیدی به موضوع مخدر ها می دهد و با دوربین فاعلی خود ، نوع احساس کاراکترها ، ترس ها و حالات درونیشان را بازسازی می کند.

وقتی که فیلم شروع می شود، یک زن خانه دار را می بینیم که در حال قفل کردن تلویزیون خود به رادیاتور است. فایده ای ندارد. پسرش آن را باز می کند و به مغازه سمساری می برد. هر چیزی در خانه مادرش منبعی برای پول مواد است. دوست دختر پسر و دوست صمیمیش هر دو معتادند و حتی مادرش هم به نوعی معتاد است به تلویزیون و شکر. ما با کاراکتر ها ارتباط برقرار می کنیم و آن ها را می پذیریم. سارا گلدفارب زنی چاق و شلخته ای است که Ellen Burstyn با بازی بسیار زیبا و تاثیرگذار خود این نقش را ایفا می کند. پسرش هری ، فردی لاغر و بی خیال است که Jared Leto آن را بازی می کند. دوست دخترش ماریون هم اینچنین است که Jennifer Connely بازی می کند. دوستش تایرون با بازی Marlon Wayans که تمام انژی و خودنمایی شخصیت کمیک خود را از دست داده و سعی در نجات به طریقی معقول دارد. تایرون به درستی به این موضوع پی می برد که به مشکل برخورده ولی رفیقش مشکلات بیشتری دارد.

آرنوفسکی مجذوب استفاده از دوربین فاعلی خود در نشان دادن این است که چگونه شخصیت هایش اطراف و اشیاء را می بینند.

در این فیلم آرنوفسکی از کلوزآپ ها و نماهای نزدیک عالی برای نمایش تاثیر مواد بر شخصیت های داستانش استفاده می کند. در ابتدا ما قرص هارا می بینیم یا آماده کردن مواد که تمام صفحه به نمایش در می آیند ، چون که این تمام چیزی است که کاراکترها به آن فکر می کنند. و سپس تزریق، بلعیدن قرص یا کشیدن مواد. و گشاد شدن مردمک چشم که همه این صحنه ها با صدایی مبالغه آمیز همراه است.

این صحنه ها به صورت خیلی سریع نمایش داده می شوند تا نشان دهند که چقدر سریع تاثیر می گذارند و چگونه به طرز نا امید کننده ای اثرشان به سرعت از بین می روند. در صحنه های ابتدایی فیلم، آرنوفسکی از تکنیک بصری جالبی استفاده کرد. تصویرهای تکه ای که فضایی بین دو تصویر همزمان ایجاد می کرد و تصویر را به چند قسمت تقسیم کرده بود. ( صحنه ای از فیلم که سارار و هری هر کدام قسمتی از تصویر را دارند و حرکت هایشان روی قسمت دیگر هم اثر گذار است. این روش در نشان دادن تنهایی شخصیت ها حتی وقتی با هم هستند بسیار موثر واقع می شد. و در اواخر فیلم در یک پایان هنری، آرنوفسکی بین هر چهار شخصیت اصلی تصویر را جابجا می کند و مقصد های نهاییشان را نشان می دهد.

حاشیه.

اکثر فیلم ها دارای 600 تا 700 کات می باشند. “مرثیه ای برای یک رویا” شامل 2000 کات است.

آرنوفسکی از جارد لتو و مارلون وایانس خواسته بود تا 30 روز سکس نداشته باشند و شیرینی و شکر نخورند تا حس بهتری بگیرند.

جارد لتو 25 پوند وزن کم کرد و با معتادان هروئین واقعی دوست شد تا بیشتر برای نقشش آماده شود.

قسمتی از فیلم که سارا گلدفارب در راه شبکه تلویزیون در مترو است ، مردی به او می گوید :”You are whacked ” ( تو داغونی). آن مرد پدر دارن آرنوفسکی است.

این فیلم از نگاه بسیاری از منتقدان سینما جزو فیلم های برتر تاریخ سینماست.

نگاشته شده توسط: ver3ai | اکتبر 8, 2008

The Fountain — چشمه

از زمانی که انسان پا به عرصه هستی نهاد همیشه به دنبال زندگی جاودانه ای بوده است که هیچ گاه در دستیابی به این آرمان موفق نبوده است. آرمانی که همواره بشر را به کشمکش با مرگ برانگیخته. مرگ و زندگی پس از آن که ذهن بسیاری از انسان ها را درگیر خود کرده و جان مایه داستان دارن آرنوفسکی می شود.

“چشمه” داستان یک هزاره است . هزاره ای که در سه بخش شروع می شود و در نهایت به یک معنای واحد می رسد. بخش اول مربوط به اوایل قرن 16 می شود. جایی که Hugh Jackman در نقش یک فرمانده نظامی اسپانیایی به نام توماس است که از ملکه خود ماموریت می گیرد تا درخت حیاط را پیدا کند. بخش دوم مربوط به اوایل قرن 21 می شود. جایی که جکمن در نقش یک دکتر محقق مغز و اعصاب به نام تامی در تلاش برای یافتن درمانی برای سرطان مغزی است تا بوسیله آن جان همسر خود (ایزی) را نجات دهد. و بخش سوم مربوط به اوایل قرن 26 است. جایی که جکمن در نقش یک فرد تنها با درخت خود در یک حباب مسیر رسیدن به یک ستاره در حال مرگ به نام شیبالبا را طی می کند.

آرنوفسکی (کارگردان) با جابجایی قسمت هایی از داستان و ادغام آنها و استفاده از صحنه های تکراری و کات های سریع سعی در درگیر کردن ذهن مخاطب در مجموعه ماجراهایی می کند که در ابتدا گیج کننده ولی در ادامه باعث پیوستگی داستانی و کشف مرحله به مرحله داستان و مفهوم جاودانگی می شود.

در صحنه های ابتدایی فیلم، فرمانده توماس را می بینیم که در تلاش برای رسیدن به درخت حیاط با محافظ درخت روبرو می شود و بایستی با او مبارزه کند که ناگهان داستان به جلو کشیده می شود. داستان مربوط به فرمانده توماس و ملکه ایزابل ساخته ذهن ایزی در حال مرگ است. داستانی که فعلا تا این قسمت آن نوشته شده است.

به نظر می آید که تام آینده همان تامی دکتر باشد. تغییر قیافه تام در یکی از صحنه ها با کات های سریع و دیالوگ های مشابه این حس را به بیننده القا می کند که تام همان تامی است که راز غلبه بر مرگ را پیدا کرده. او که پس از مرگ همسرش گفت : ” مرگ یک بیماری است و من داروی آن را پیدا می کنم.”

ایجاد ارتباط بین زمان توماس و تامی در بخش هایی از فیلم مشهود بود. زاویه فیلمبرداری و حرکت دوربین در صحنه هایی مانند زمانی که توماس سوار بر اسب بود و تامی سوار اتومبیل خود شبیه هم بود تا برای ما احساس وارونگی و آشفتگی وضعیت روحی دو شخصیت که اتفاقا شباهت زیادی به هم داشتند مشهودتر شود.

در قسمتی از فیلم، ایزی در تخت بیمارستان که آخرین لحظات زندگی خود را پشت سر می گذاشت برای تامی داستانی را تعریف کرد که به تامی می گفت مرگ پایان زندگی نیست و روح می تواند در موجودات دیگری تجلی پیدا کند. و تامی پس از مرگ همسرش بذری از درخت را بر خاک او کاشت به امید این که روح او در درخت جایی پیدا کند و برای همیشه در کنار او باشد. و در ادامه داستان درختی که با تام در حباب است برای ما معنا پیدا می کند و می فهمیم که روح ایزی در درخت است. درختی که وقتی تام دست خود را به سمتش می برد، مانند زمانی که همسرش را بوسید واکنش نشان می دهد. ضمن این که مدام روح ایزی را می بیند که به او می گوید : “تمومش کن” . ار این جمله می توان دو برداشت کرد. یکی این که ایزی از تام می خواهد که داستانی را که به او سپرده بود تمام کند و دیگری تلاش برای زندگی جاودان و پیوستن به او. اما او نمی داند که چطور باید تمامش کند …

ولی در نهایت فهمید . با مرگ . با انفجار شیبالبا . بله با مرگ بود که به کمال رسید و روحش آزاد شد. با مرگ بود که داستان ایزی را به سرانجام رساند و با مرگ بود که تمام رنج های 500 ساله اش به سرانجام رسید.

نگاشته شده توسط: ver3ai | سپتامبر 27, 2008

Paul Newman اسطوره بازيگري درگذشت …

پل نيومن اسطوره هنرپيشگي در سن 83 سالگي بر اثر بيماري سرطان درگذشت.

پل نيومن ، هنرپيشه آمريكايي فيلم هايي چون The HUD , Color Of Money , Cool Hand Luke پس از كشمكش با بيماري سرطان ، جمعه در كنار خانواده خود دار فاني را وداع گفت . او در اوايل دهه 50 وارد عرصه هنرپيشگي شد و مسير خود را براي تبديل شدن به يك سوپر استار افسانه اي خيلي زود طي كرد.

نيومن به خاطر ايفاي نقش در فيلم Color Of Money (رنگ پول) برنده اسكار نقش اول مرد شد. او  همچنين صاحب دو اسكار افتخاري  و نامزدي 10 جايزه اسكار را در پرونده خود داشت.

نگاشته شده توسط: ver3ai | سپتامبر 12, 2008

تئوری مولف

موضوع تئوری مؤلف اولین بار در سال 1954 توسط فرانسوا تروفو François Truffaut مطرح شد. تروفو در اولیــن مقــــاله خودش در باب تئــوری مؤلف عبارت “la politique des auteurs” رو ابداع کرد که در واقع به معنی سیاست و خط مشی مؤلفه. تروفو طبق این نظریه ادعا کرد که به عنوان مثال بد ترین فیلم ژان رنوآر Jean Renoir از بهترین فیلم ژان دلانوی Jean Delannoy دیدنی تر و با ارزش تره. در واقع طبق این تئوری کارگردانهای که در مسیر فیلم سازیشون خط مشی و سیر فکری و ایدئولوژیکی مشخص وثابتی رو دنبال می کنن ، مجموعه کارهاشون ارزش بسیار بالاتری نسبت به کار کارگردان هایی داره که مسیر فیلم سازیشون دستخوش تغییرات زیادی از نظر سبک و شیوه کار می شه. این عبارت “The Policy of Author” یا همون سیاست مؤلف ، باعث تغییرات زیادی در نحوه تماشای فیلمها و ارزش گذاریشون شد و نقش کارگردانها رو در فیلم بالاتر از نقش سایر عوامل و حتی بازیگران عنوان کرد. به نحوی که این جمله تروفو تقریبا سرلوحه کار اکثر کارگردانها ومنتقدین سینما شد : ” در حقیقت در سینما ما چیزی بنام فیلم بد یا فیلم خوب نداریم، وتنها چیزی که وجود دارد کارگردان خوب و کارگردان بد مي باشد.”(تروفو). از این پس بود که در فیلمها شیوه های خاصی نظیر بازی گرفتن از نابازیگرها باب شد که نقش کارگردان رو در مقابل بازیگر پر اهمیت تر جلوه می داد.

بعدها سایر منتقدین و سینماگرها از جمله گدارGodard ، چابرول Chabrol و رومر Rohmer به صف موافقین این نظریه پیوستن و عقیده داشتن که تئوری مؤلف اینگونه تعریف می شود که تمام کارگردانهای خوب تاریخ سینما ( و حتی کارگردانهای بد ) در تمام فیلمهاشون سبک مشخصی دارن که این سبک به عنوان اثر انگشت این کارگردانها پای فیلم محسوب می شه و این اثر شبیه اثر هیچ کارگردان دیگه ای نمی تونه باشه. در واقع فیلمها باید طوری باشن که به محض دیدن فیلم بشه رد کارگردان اون فیلم رو در ساختارفیلم حس کرد. استحکام این نظریه و همچنین علاقه منطقی سایر کارگردانها برای حمایت از این تئوری ، باعث بوجود آمدن انتقادهای زیادی از کارگردانهای سالهای پیشین سینما به دلیل عدم توجه به سبک و خط مشی در فیلمسازیشون شد و به نحوی اینگونه عنوان شد که آثار این کارگاردانها (هر چند در بینشون آثار درخشانی هم پیدا بشه) فاقد هویت و اصالته و برای کارگردانش ارزش خاصی محسوب نمی شه. یکی از این کارگردانها هاوار هاکس Howard Hawks بود که بدلیل اینکه فیلمهای زیادی در ژانرهای مختلف ساخته بود متهم شد که تکلیف خودشو با سینما روشن نکرده و آثارش هر قدر هم که با ارزش باشند بی هویت هستن و اعتبار فیلمهاش فقط به خود فیلم بر می گردد نه کارگردان. یکی دیگه از پیامدهای این نظریه بوجود اومدن بحثهایی پیرامون ژانر Genre در سینما بود. پیروان این نظریه عقیده داشتن که ژانرها تنها یک سری عناوین قراردادی هستن که هیچ مفهوم جامع و کاملی رو در بر نمی گیرند ، از طرفی وقتی در یک تقسیم بندی سینمایی صحبت از قرارداد می شه دیگه در اون تقسیم بندی اثری از هنر و فن سینمایی وجود ندارد ، پس ژانر در سینما یک تعریف بی منطق و بدون ارزش مي باشد.

به هر حال سردمداران تئوری مؤلف از جمله تروفو ، گدار و رومر در نقدهای خودشون در مورد کارگردانها و تعالی اونها خیلی بحث کردن ونقش اونهارو در فیلمسازی بسیار مهم و والا دونستن در حالیکه اشاره کمی به بازیگرها کردن و نقش اونارو در فیلم در ابعاد بسیار کوچکتری نسبت به کار گردانها تعریف کردند و این تاکید بر نقش کارگردانها با ورود این نظریه توسط اندرو ساریس Andrew Sarris به سینمای آمریکا قوت بیشتری گرفت. به نحوی که امروز در پروسه فیلم سازی ، فیلمنامه نویسها ، تهیه کننده ها ، تصویر بردارها و سایر عوامل زیر سایه کارگردانها و در مرحله دوم بازیگرها قرار دارند.

اکثر منتقدین تئوری مؤلف را عامل شکوفایی سینما از دهه 50 و 60 به بعد عنوان کردن و این شکوفایی رو مدیون افرادی مثل تروفو و گدار می دونن. اگر بخوایم از کار گردانهایی که در کارهاشون به طور مشخصی به این نظریه پایبند بودن( به جز خود تروفو و گدار ) اسم ببریم می تونیم از آلفرد هیچکاکAlfred Hitchcock ، دیوید لینچ David Lynch و عباس کیارستمی نام ببریم. واقعا خدارو شکر که کیارستمی ظهور کرد و ما ایرونی های خوره فیلم رو از سرخوردگی و افسردگی و عقده ای شدن نجات داد. انصافا هر تعریف و نظریه اثبات شده و با ارزشی که در سینما وجود دارد رد پای کیارستمی به عنوان شاهد مثال اونجا هست.

 

اما بعد از دهه ۵۰ ( تروفو‌؛گدار ؛ چابرول و… ) و دهه‌ ۶۰ ( خصوصاْ اندرو ساريس‌)‌ نظريه مولف به کجا کشيد ؟

بعد ها نظريه مولف دستخوش تعبيرهاي پساساختار گرايي و نشانه شناسي شد و دعوا هاي زيادي سر ارائه يک تعريف از نظريه مولف انجام گرفت تا بالاخره بعد از دهه ۷۰ اين نظريه به يک ثبات و قرار رسيد ( البته باز هم موقتي) که مجموعاْ بر اون اتفاق نظر بيشتري داشتند و اون اين بود که اينبار مولف رو نه به عنوان شخص ( يا اشخاص ) حقيقي بلکه به عنوان ماهيتي ساختاري تلقي کردند . يعني اينکه مولف مفهومي است ساخته ناقدان جهت درک و سنجش بهتر فيلم ها . بنابراين اينها اعتقاد داشتن که وظيفه ناقد اين هست كه : پيدا کردن مولف داستان که اين مولف نه تنها پراکنده نيست بلکه انسجام و پيوستگي مفهومش ابزاري در اختيار بيننده / منتقد قرار ميده که بتونن متن يا فيلم رو درک کنن . پس نظريه پردازاي جديد تر تصوير مولف به مثابه مفهوم رو بيشتر مي پسنديدند.

و همين طور كه در سينما ايران ميبينيم مي توانيم يكي از دلايل عقب ماندگي سينماي ايران را پيروي نكردن از اين نظريه دانست . كارگردانهايي را در نظر بگيريد كه در ژانر محبوب ايراني يعني ژانر دفاع مقدس كار كردند ولي بعد از مدتي به سينماي تجاري روي آوردند . در واقع اگر جمع كارگردانان ايراني هر كدام به دنبال كردن خط سيري مشخص بپردازند مي توانند به پيش برد سينماي ما كمك هاي شاياني كنند .

 

منبع » http://mahdi.blogfa.com

نگاشته شده توسط: ver3ai | آگوست 27, 2008

ماهی که گذشت …

خب…

عرضم به حضورتون بعد از یه مدت نسبتا طولانی که رفته بودم تعطیلات، برگشتم.

یه سری فیلم دیدم که واقعا ارزش صحبت کردن رو داره ولی واقعا حوصله این کار رو ندارم . فقط شاید یه گریزایی بهشون بزنم.

Pulp Fiction رو دوباره دیدم. واقعا یه شاهکار و استثنا توی تاریخ سینماست.

اگه هیجان خونتون کم شده ، برین فیلم Exorcism Of Emily Rose رو ببینین.

American Beauty رو همه باید ببین که پره از مسائلی که هر روزه با اونا برخورد میکنیم.

Superman Returns رو اصلا نبینین که حالتون همه جوره از فیلم به هم میخوره. وقت کشی محض.

Munich رو اگه حوصله سر درآوردن از وقایع المپیک پکن و گروگان گیری فلسطین ها و کشمکش هایی که اون زمان رخ داد رو دارین حتما ببینین. به هر حال فیلم از لحاظ هنری هیچی کم نداره.

و دوباره میگم که Pulp Fiction رو از دست ندین. هرچند که این فیلم اسکاری نبرد. اصولا اون کسایی که تاریخ سینما رو رقم میزنن انگار با اسکار رابطه خوبی ندارن یا برعکس.

هرچند این فیلم کاندیدای بازیگر نقش اول مرد،بازیگر نقش مکمل مرد، بازیگر نقش اول زن، کارگردان و …

واقعا معرکه بود.

نگاشته شده توسط: ver3ai | جولای 21, 2008

v for vendetta

V :
Beneathe this mask there is more than flesh.
Beneathe this mask there is an ID mr.Creedy.
… and IDs are bulletproof.

نگاشته شده توسط: ver3ai | جولای 18, 2008

The Illusionist

تردست. شعبده بازی، توهم ، رمز و راز، دراما ، هیجان و عشق… .

تردست از آن دسته فیلمهای رازگونه خوش ساختی بود که دیدم. تردست داستان رسیدن رازآلود عاشقی به عشقش است. فیلمی هبجانی که لحظه به لحظه من را به دنبال خود کشاند. بازی آرام ادوارد نورتون و ژست خاص پل جیاماتی وزنه های اصلی فیلم بودند.

تردست ( Illusionist ) لقب شعبده بازی بزرگ به نام آیزنهایم است که بعد از مدت ها به شهر خود برمی گردد و با دیدن عشق خود، آتش آن دوباره تازه می شود.ولی در این میان نامزد دختر مورد علاقه او که قرار است شاه آینده اتریش شود، تبدیل به دشمنی خونی برای او می شود.

فیلم از یک سری مناظر به نظر من رنج می کشید. یکی گریم ضعیف آن که به خصوص در چهره شاهزاده دیده می شد و دیگری سیاه شدن تصویر به صورت دایره وار بود که یک جورایی به پرستیژ فیلم ضربه می زد.فیلمبرداری فیلم هم که انصافا خوب بود.

ولی داستان نسبتا قوی فیلم نقطه قوتی بود تا به کمک بازی خوب نورتون و جیاماتی بار را به دوش بکشند و جذابیت فیلم را حفظ کنند.

فیلم با این که در ژانر درام/رمزگونه طبقه بندی شده ولی جنبه های رمانس قوی و کمی فانتزی هم داشت.

کارگردان و نویسنده این اثر نیل برگر بود.

تردست فیلم زیباست که در کنار خانواده می توان از دیدن آن لذت برد.

نمره وبلاگ : 7.3/10

شناسنامه فیلم

کارگردان : Neil Burger

نویسنده : Neil Burger

تهیه کنندگان :Michael London , Brian Koppelman , David Levien

ژانر : دراما / معمایی

بازیگران : Edward Norton , Paul Giamatti , Jessica Biel , Rufus Sewell

کمپانی سازنده : Yari Film Group

سال اکران : 2006

نگاشته شده توسط: ver3ai | جولای 11, 2008

هفته پیش

توی هفته ای که گذشت فیلمای زیادی دیدم. 21 , Gone Baby Gone , 3:10 to Yuma , Wrong Turn , 50 First Dates , The Mummy Returns , Walk The Line و … . اما هیچ کدومشون به اندازه دو تا از این همه به من حال نداد. یکی Gone Baby Gone و اون یکی 3:10 to Yuma که واقعا فیلمهای عالی بودن. داستان جذاب، هنرپیشه های فوق العاده ، کارگردانی عالی. خلاصه این دو تا رو هر جور شده برای خودتون جور کنین ببینین که از دستتون میره .

نگاشته شده توسط: ver3ai | جولای 3, 2008

The Shawshank Redemption

اندی دوفرین به اتهام قتل همسر و هم بستر همسرش به حبس ابد در زندان شاوشنک محکوم می شود. اندی برای گذران دوران محکومیتش خود را مشغول کارهای موردعلاقه خود می کند ولی به زودی در می یابد که زندان جای کثیفی است و افراد به جای اینکه اصلاح شوند، بدتر از راه به در می شوند.

فیلم رستگاری شاوشنک در رده دوم محبوب ترین فیلمهای تاریخ سینما از دید کاربران سایت IMDB است. این فیلم نامزد 7 جایزه اسکار شد ولی از این عنوان بی نصیب ماند. کارگردانی این اثر بر عهده فرانک دارابونت و نویسنده استفان کینگ برگرفته از رمانی از … است.

فیلم رهایی از شاوشنک از زبان یکی از شخصیت های فیلم به نام رد (مورگان فریمن) روایت می شود. رد که یکی از زندانیان شاوشنک است در طول داستان به یکی از دوستان نزدیک اندی تبدیل می شود.

فیلم به طور کلی مربوط به مفهوم واژه امید است. داشتن امید حتی در بدترین شرایط ممکن. امید که باعث حرکت رو به جلوی انسان و انجام کارهای فراتر از حد تصور از او می شود. در قسمتی از فیلم رد به اندی نصیحتی می کند :

Let me tell you something.Hope is a dangerous thing.Hope can drive man insane.It’s not useful inside, you’d better get used to that idea.

اما اندی با رد کاری می کند که در اواخر فیلم رد این دیالوگ به یادماندی را به زبان می آورد:

 

I find I’m so excited that I can barely sit still the whole thought in my head. I think it’s the excitement only a free man can feel. A free man at the start of a long journey… whose conclusion is not certain. I hope I can make it across the border… I hope to see my friend and shake his hand… I hope the pacific is as blue as it is in my dreams… I hope …

امید با انسان کاری می کند که او برای رستگاری از میان بدترین شرایط و کثافتهای اطراف عبور کند و به رهایی برسد.

 

نقش پردازی مورگان فریمن در این فیلم در حد و اندازه نامزدیش برای دریافت جایزه اسکار بود. او که کارنامه درخشانی در هالیوود دارد این بار هم با یک نقش پردازی فوق العاده ، به بینندگان این باور را می دهد که او واقعا یک زندانی نا امید و پر انرژی است. همچنین نباید بی تفاوت از کنار هنرمندی تیم رابینز نیز گذشت که احساس خود را با آرامش عجیبش منتقل کرد.

باید اقرار کنم که من یکی دیگه به استعداد فوق العاده استفان کینگ در نویسندگی ایمان آوردم و بعد از دیدن چند فیلم با نویسندگی او ، به یکی از نویسندگان مورد علاقه من تبدیل شده. کینگ در این داستان هم که البته از رمانی به قلم ریتا هیورث (Rita Hayworth) گرفته شده بود، داستانی جذاب را رقم زده که به هیچ وجه تا انتهای فیلم خسته کننده نمی شود و تا پایان ما را به دنبال خود می کشاند.

در مورد دارابونت و کارگردانی این اثر هم تنها به کلمه عالی اکتفا می کنم.

دارابونت پس از این فیلم فوق العاده ، کارهای به یاد ماندنی دیگری مانند مسیر سبز (Green Mile) و مجستیک ( Majestic) را انجام داد.

 

 

از نکته های جالب فیلم هم می توان به این نکته اشاره کرد که در فیلم هیچ بازیگر زنی ( به جز سیاهی لشکر) وجود ندارد و فیلم مردانه ای است!

رستگاری شاوشنک از آن دسته از فیلمهایی است که به هیچ وجه نباید آن را از دست داد. این فیلم رتبه نخست فیلم های پیشنهادی Capital FM لندن و رتبه اول تاریخ فیلمسازی از دید مجله Empire را بدست آورد.

 

نمره وبلاگ : 9/10

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها